تبليغاتX
انسانی با دو روح ! (( .دریا شود آن رود که پیوسته روان است))

انسانی با دو روح !

برای آنان که ایمان دارند نا ممکن وجود ندارد ! (محمد(ص))

كسي كه هزار سال زيسته است

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت :عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد... خدا گفت:آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزارسال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد. و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يك مشت زنگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند...

او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد اما...
اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود.

هیچ وقت نگو دیگه نمیشه ٬ عمرم گذشتو هیچ کاری نکردم ٬ دیگه از من گذشته ٬ هنوزم دیر نیست حتی اگه میدونی ۱ روز دیگه فقط زنده ای پس عجله کن چون خیلی کارا میتونی انجام بدی ٬ پس نزار کارات ناتموم بمونه

از آن نترس که زندگی ات تمام شود ٬ از آن بترس که زندگی ات را هرگز شروع نکرده باشی .

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 23:39  توسط Plato  | 

 

بنام الله‌‌

 

سلام به همه دوستان

مولا علی (ع) میفرمایند:

"زندگی فاصله ی بین دو اذان است"

به نظر شما دوستان زندگی چیه و چه دلیلی داره؟ اگه لذّته به چه دلیل؟

اگه درد و رنجه چرا؟ اگر هم چیز دیگه ایه بگید و راجع بهش صحبت کنیم.

بعد راحت تر میشه راجع به خواسته ها و ارزشها صحبت کرد.

در پناه حق موفق باشید

پلاتو

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 1:27  توسط Plato  | 

 

 

....نوروزتون مبارک...

ایشالا ۱۰۰ سال با عزت زندگی کنید

دوستدار شما ترنسهای ایران

پلاتو

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 13:30  توسط Plato  | 

 

به نام الله 

همه دنبال این هستن که ما در این وبلاگ از ترنسها صحبت کنیم !

اما این کارو نمیکنیم ! درسته که این وبلاگ کارش حمایت از ترنسهاست اما

ما در اینجا از چیزهایی صحبت میکنیم که ترنسها به اونها نیاز دارن !

چیزهایی مثل ایمان به خودشون !

چیزهایی مثل باور به اینکه اونها مخلوقی از مخلوقات خدا هستن !

مخلوقی با سلامت کامل !

و.......

خالق یک زن و مرد خداست !

هیچ دکتری نمی تونه با چند هزار دلار پول ترنسها رو به یک زن کامل و یا مرد کامل

تبدیل کنه !

مگر اینکه اون دکتر خدا باشه !

هروقت کسی تونست یک مرد کامل و یا یک زن کامل رو به یک ترنس

 تبدیل کنه اونوقت عکس این موضوع هم امکان پذیر خواهد بود !

ترنسهای عزیز باور کنید که شما مریض نیستید !

تنها مسئله اینه که شما مثل اکثریت نیستید !

اما مسئله دیگه اینه که اکثریت چون اکثریته فکر میکنه که درست میگه

اما  همیشه هم درست نمیگه !

این چیزیه که باید به اون فکر کنید !

یا علی...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 1:7  توسط Plato  | 

 

بنام الله

 

وقتی چیزی رو نمیفهمی شک کن شاید مساله ی بزرگیه!

وقتی چیزی رو کامل قبول کردی شک کن شاید اشتباه کرده باشی!

وقتی چیزی رو نمیبینی بدون شاید زیادی بزرگه!

وقتی چیزی رو میبینی بدون شاید در اندازه ی خودت کوچیکه!

وقتی فهمیدی کوچیکی بدون می تونی بزرگ شی!

وقتی دیدی بزرگ شدی شک کن شاید بازم کوچیک باشی!

وقتی دیدی همه جا تاریکه شک کن شاید یادت رفته شمعتو روشن کنی!

وقتی شمعتو روشن کردی ایمان داشته باش که امید داری!

وقتی فهمیدی که باز هم امید داری شک کن که بی دلیل نیست!

در انتها به معجزه ی چشمانت مجال سخن ده!

 

((هر آن کس که خود را شناخت خدای خود را شناخته،

هر آن کس که خدای خود را شناخت خود را شناخته.))

 

در پناه حق موفق باشید!

دوستدار شما

پلاتو

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 1:37  توسط Plato  | 

 

قصه ریپانزل مانند بسیاری از افسانه های دیگر واجد یک معنای عمیق تر در زیر این ظاهر سطحی است. این داستان درباره تصویر ذهنی انسان از خویشتن است. ریپانزل دختر جوانی است که در یک قصر زندانی یک جادوگر پیر است. جادوگری که مرتبا به او می گوید:

(( تو خیلی زشتی!! ))

روزی شاهزاده زیبایی از کنار برج می گذرد و با ریپانزل از دلربایی او سخن می گوید، ریپانزل دسته موی بافته طلایی اش را از بالای برج آویزان می کند(ظاهرا بلندی قابل توجهی داشته) شاهزاده جوان با موی او بالا می رود و ریپانزل را نجات می دهد.

در واقع او نه زندانی قصر بود نه زندانی جادوگر پیر! بلکه زندانی باور زشتی خود بود و وقتی زیبایی خود را که در چهره شاهزاده انعکاس یافته بود شناخت، فهمید که می تواند آزاد باشد.

((همه ما باید از جادوگر یا جادوگران درون خود که مانع آزادی ما هستند آگاه باشیم.))

دوستون دارم

پلاتو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 10:18  توسط Plato  | 

 

آیا نمیدانند که همانا خدا ناظر آنهاست !

الهی چشمانی ده اشک بار و زبانی ده ذاکر. قلبی که همیشه جوشان به شوق تو باشد و دستانی که تنها برای تو بدهد و تنها از دست تو بخواهد.

خداوندا، راه مرا خود روشن کن که هادی تنها تویی و من لحظه ای بی حمایت تو پایدار نخواهم بود. دشمنان آنچنان در کمین اند که اگر لحظه ای غفلت کنم مرا خواهند درید. بار الها تو لحظه ای ، همچون همیشه، از من رو بر مگردان که هلاک خواهم شد.

نه گفتارم و نه اعمالم برای تو خالص نبودند، آنچه گذشت را به کرمت بپذیر و برای آینده ام خلوص را همراه اعمال و گفتارم کن.

آمین

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 3:5  توسط Plato  | 

 

 

ترنسکشوال !

شاهکار خلقت یا یک بیمار

و یا یک مجرم

جواب بدید !

دوستدار شما

پلاتو

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 4:57  توسط Plato  | 

 

نظر جالب یکی از دوستان !

آرش:

((ببخشید اما بهتر است قبل از هر چیز آداب رفتار را بگیرید و حالا هرکس هستی باش
احمق بیشعور این کلمه که داخل پرانتز گذاشتی چه معنی میده ؟
تو اصلا شایستگی این رو نداری که اینکار را بکنی
بهتره قبل از اینکه دهن کثیفت رو باز کنی یکم فکر کنی.))

معلوم نیست این دوستمون از کجا ناراحته !

فکر کنم از خودش !

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 2:49  توسط Plato  | 

 

 

کیا اون کتابی رو که معرفی کرده بودیم رو خوندن ؟

احتمالا هیچ کس !

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 17:55  توسط Plato  | 

 

کتابی که معرفی شد کاملا فلسفی است

و هیچ ربطی به مسائل جنسی نداره !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 16:24  توسط Plato  | 

 

یک کتاب جالب

حتما بخونیدش ! ارزش داره .

" درون یک آینه ، درون یک معما "

نوشته یوستین گردر

ترجمه : مهرداد بازیاری

از انتشارات کیمیا (وابسته به انتشارات هرمس)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 14:28  توسط Plato  | 

 

سلام

ما یه چند وقتی آپدیت نکردیم ببینیم صدای کسی در میاد ؟؟ یا نه ؟

اما مثل اینکه چه TS MANIA باشه و چه نباشه، به قول مهران مدیری ترنسهای عزیز

دور هم جمع میشن و آواز

بیا بریم دشت کدوم دشت.....  رو میخونن !!

خوشحالیم !!!!

بگذریم

سایت حمایت از بیماران سرطانی ایران هم چند وقتی که شروع به کار کرده

سر بزنید جالبه :

http://www.sarataun.org

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 2:43  توسط Plato  | 

 

بنام الله

 

به خداوند گوش بسپار !

خداوند می گوید :

فرزندان من بار خود را به روی دوش من بگذارید ! من آنها را بر دوش خواهم کشید !

به خداوند (پدرت) اعتماد کن ! رنجی نخواهی کشید . او را ستایش کن و نامش

را جلال ده و هر آنچه خواهی، پدر به تو خواهد داد !

((هیچ پدری به جای نان به فرزندش سنگ نمی دهد !))

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 2:41  توسط Plato  | 

 

سکوت سرشار از ناگفته هاست
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشقهای نهان
و شگفتيهای به زبان نياوده
در اين سکوت حقيقت ما نهفته است
حقيقت تو و من.

 

منتظر حرفهای همه ی دوستان عزیز هستیم.

در پناه حق

دوستدار شما

پلاتو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 0:44  توسط Plato  | 

 

به نام الله

سلام

تا به امروز ما حرف زدیم ما گفتیم و ما فریاد زدیم ! آری آنقدر فریاد زدیم و جهان را ز فریادهای انسانی و زمینی پر کردیم که دیگر صداهای فرا زمینی به گوشها مان نمیرسد !

بیایید کمی سکوت کنیم ، دست از فریاد کشیدن برداریم ، آری سکوت ... شاید خدا هم حرفهایی برای گفتن داشته باشد !

خدا مسلما توانایی آن را دارد تا فریادی بلند تر از تمام فریادهایمان براورد تا ما را وادار به سکوت کند ، اما مهر و عشق او آنگونه است که فریاد در حریم وی جایی ندارد ! پس سکوت کنیم ، این الله مهربان حرفهایی بس شنیدنی دارد .

 

انسان غمگین و خسته، در کنج اتاق کوچکش نشسته بود و در دل خدا را فریاد میزد !

خدااااا.......

ناگهان صدایی از آسمان به گوش رسید :

-         چه میگویی فرزندم ؟

انسان ناگهان از جا پرید ! شوکه شده بود ! فریاد زد :

-         تو کیستی !!؟؟

صدا گفت :

-         منم خدا ، مگر صدایم نکردی ؟

انسان نمی توانست باور کند که آن صدا واقعا خداست ! به او گفت :

-         اگر تو واقعا خدا هستی می خواهم که ببینمت ! همین الان !

ناگهان نوری در اتاق او پدیدار شد ! در میان هاله های نور جسمی را میدید جسمی زیبا با چهرهای سرشار از انرژی، چهره ای که هم زن بود و هم مرد ! همه چیز بود ! اشک در چشمان انسان جمع شد نمی توانست باور کند که خدا روبرویش ایستاده ! خدا جلو آمد از او پرسید :

-         حال مرا دیدی ، بگو چه شده که نامم را فریاد میزدی ؟

انسان گفت :

-         یعنی تو نمیدانی ؟

خدا گفت:

-         من همه چیز را میدانم اما شنیدن صدای تو برایم لذت بخش است ، خود برایم بگو چه شده .

انسان گفت :

-         چرا مرا اینگونه خلق کردی ؟

خدا گفت :

-         چگونه ؟ من که ایرادی نمی بینم !

انسان گفت :

-         ایرادی نمیبینی ؟؟ سراپای من ایراد است ! جسمم یک چیز و روحم یک چیز ! هردو متضاد !

-         نمیدانم چه هستم ! زن یا مرد !؟ چگونه رفتار کنم !؟ چه بپوشم !؟ چگونه سخن بگویم ؟؟

-         چرا مرا اینگونه اشتباه آفریدی !!؟؟

خدا گفت :

-         اشتباه آفریدم !؟

انسان گفت :

-         آری .... ! اشتباه کردی !

خدا چشمانش را بست ، سرش را پایین انداخت و به فکر فرو رفت ... انسان به او خیره شده بود ، منتظر جواب بود ، اما خدا فقط سکوت کرد و هیچ نگفت ! انسان از این سکوت ترسید ! انسان بلند فریاد زد :

-         چرا ساکتی ؟؟ ای خدا از تو سوال کردم ! جوابم را بده !

خدا گفت :

-         تو باید خود جواب سوالهایت را بیابی !

-         فقط میتوانم کمی راهنماییت کنم !

-         اول این که تو یک روح نداری ، در خلقت تو دو روح جاریست !

-         دوم اگر من اشتباه می کردم نامم خدا نبود !

-         حال به جواب نزدیک شدی ، باقیش با خودت !

و ناگهان آن نور زیبا کم شد و دیگر انسان خدا را ندید !  انسان گیج شده بو ، منظور خدا از دو روح چه بود !؟ و آیا اگر خدا اشتباه می کرد دیگر نامش خدا بود !؟

انسان از خود میپرسید :

-         چرا من دو روح دارم !؟ آیا به راستی من دو روح دارم ...؟؟ فرق من با دیگر مردان و زنان چیست !؟ من یک بیمارم یا یک مخلوق مانند دیگر مخلوقات !؟

او تا به حال به هیچ کدام از این سوالات فکر نکرده بود ! حس ضعف و سستی در او کم کم داشت تغییر میکرد و جای خود را به غرور و قدرت میداد ! چرا که خدا به او گفته بود :

 ((تو یک روح نداری ! در خلقت تو دو روح جاریست !))

 

دوستدار شما

پلاتو.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 0:27  توسط Plato  | 

 

سلام دوستان

اخیرا در سایت www.cloob.com ترنسی به نام فروغ از لینک ما

 استفاده می کنه

به اطلاعتون می رسونیم که ts mania هیچگونه هیچگونه ارتباطی با این

شخص ندارد.

در پناه حق

پلاتو

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 14:49  توسط Plato  | 

 

به نام الله

سلام به همه دوستان


بدین وسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم .
می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است .
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم !
می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم .
می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم .
می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را،جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم .
می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و  خوب هستند.
می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم .
می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و
می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و
...
این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما .
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم

 نویسنده: سانیتا سالگا

در پناه حق

پلاتو

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 14:8  توسط Plato  | 

 

به نام الله

سلام به همه دوستان

شهادت مولای متقیان علی (ع) را به همه دوستان و ترنس های عزیز تسلیت عرض           می نماییم.

در پناه حق سرافراز باشید.

یا  علی

پلاتو

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 18:52  توسط Plato  | 

 

سلام دوستان

اخیرا در سایت www.cloob.com دوستانی از لینک ما استفاده

 می کنند

به اطلاعتون می رسونیم که ts mania هیچگونه پروفایلی در این

 سایت ندارد !

در پناه حق

پلاتو

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 12:36  توسط Plato  | 

به نام الله

 

سلام به همه دوستان

امیدوارم حال همگی خوب باشه

 

دوست خوب ما با نام تورنادو طبق معمول لطف کرده و مطلبی برامون فرستاده که براتون گذاشتم. امیدوارم به دردتون بخوره. موضوع جالبی که هست اینه که این حرفهای من نیست! پس طبق معمول با جبهه گیری بهش نگاه نکنید. تورنادو جان از شما هم ممنونم.

 

دوستدار شما

پلاتو

 

سلام پلاتو جان:

امیدوارم روزگار خوشی داشته باشی...آقا یه چیزی این وسط هست که نمیدونم دقیقا چطوری بیان کنم:

فکر می کنم بچه های تی اس وقتی می فهمن چه مشکلی دارن مرحله سختی براشون آغاز میشه، می دونی که شناخت اینکه مشکل آدم دقیقا ترنسکشوالیته هست یا نه زیاد اسون نیست مثلا دکتر به من گفت باید با خودت و درونت سبک سنگین کنی ببینی واقعا چی هستی...شاید فقط در لباس جنس مخالف راحتی..و اینکه تازه بعد از شناخت خودمون باید ببینیم با ترنزیشن چی رو می خوایم بدست بیاریم و در قبالش چی رو از دست بدیم، تازه در کنار همه این افکار باید زندگیت رو هم جلو ببری باید کم کم خانواده ات رو هم در جریان دانسته هات قرار بدی....

خلاصه اینکه شرایط سختیه،در اینکه خداوند به قول دکتر ... تی اس رو آزمون بشر آفرید، خداوند انسانها رو در بطن سختی بوجود اورد، هر مشکلی حکمتی داره، هر انسانی با راده می تونه از پس عظیم ترین مشکلات بربیاد، و خلاصه کلی واقعیتهای گفته و نگفته دیگه هیچ شکی نیست اما:

وقتی تی اس باشی اونقدر زندگیت برای چی بودن صرف میشه، اونقدر باید درونت رو بشناسی و اونقدر باید در راهی که تصمیم می گیری درست قدم برداری که دیگه جایی برای شک و تردید نمونه و این برای انسان جایزالخطا یه مقدار محدودیت ایجاد می کنه: تو باید درست گام برداری باید درست بفهمی و فرصتی برای خطا کردن نداری.

ممکنه بخوای همینطور زندگیت رو بگذرونی: و وقتی بقیه دارن مراحل زندگی رو با جدیت و تلاش طی می کنن، وقتی خداوند نعمت روح والا و عقل رو به تو داده اما بواسطه جسم خاکیت خیلی از نعمتها و فرصتهای با ارزش هدر میره وقتی می بینی تبدیل به یه بازیگر دردست سناریوی و خوشایند اطرافیان شدی و هیچ دلیلی برای امید و شادی نداری، وقتی می بینی انتظار روز مرگت رو میکشی تا شاید روحت آزاد بشه-واقعا چه حسی داری؟؟؟!

اگه اون دنیا از تو بپرسن از نعمت وجودت چقدر استفاده کردی، چقدر مفید بودی، چقدر حق الناس رو رعایت کردی و چقدر از فرصت زندگی برای تعالی استفاده کردی چی می گی؟؟؟درسته که بگی خواستم درس بخونم به طرف علم برم اما فکرم مشغول این بود که چرا خواسته هام از زندگی مثل همجنسهام نیست؟ چرا نمی تونم از عهده مسئولیتی که بواسطه جنسیتم در زندگی بر عهده دارم بربیام- درسته بگی در کار دنیا و جامعه هیچ نقشی نداشتم چون نقش من به من واگذار نشد و من فقط تماشاچی دنیا بودم؟؟- درسته بگی از هر نگاه خودم هم هراس داشتم چون نمی دونستم نماینده شیطانم یا لذتی خدادادی است که باید در راه درست از اون استفاده کرد؟؟ این درسته که از زندگی دنیا منزوی شده باشی؟؟؟به امید اینکه خواست خداوند بوده؟؟؟

ممکن هست که برعکس اشتباه گام برداری:

خانواده ات رو به مشقت و سختی بیاندازی شاید تا حدی که ترجیح بدن نباشی و نبیننت! از نگاه همه بترسی و منتظر شنیدن یه نظر نسنجیده باشی و خلاصه توی جامعه به راحتی پذیرفته نشی، هیچوقت یه زن یا مرد واقعی و کامل به حساب نیای(هرچند از خیلیاشون انسان تر باشی) سلامت جسمیت رو به خطر بیاندازی، توی روزگاری که گذران یه زندگی در حد متوسط هم کار هر کسی نیست هزینه بالایی رو متقبل بشی و هزار تا درد و گرفتاریه دیگه درحالیکه مسئول همه این مسائل خودت هستی و دیگه راه بازگشتی وجود نداره!!!!

اینه که یه نصمیم نادرست می تونه به قیمت همه داشته هات و همه زندگی این دنیا و شاید اون دنیات منجر بشه! نمی شه نشست و بیهوده منتظر معجزه بود، نمی شه منتظر باشی از در غیب راه درست جلوی پات قرار بگیره باید اونقدر با چشم باز جلو رفت که جای هیچ تردیدی نباشه. امیدوارم همه بتونن راه درست رو پیدا کنن.

التماس دعای فراوان 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 19:30  توسط Plato  | 

 

 

روز قسمت بود.

 

خدا هستی را قسمت میکرد.

 

خدا گفت: چیزی از من بخواهید هر چه باشد.شما را خواهم داد .سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بخشنده است. و هر که آمد چیزی خواست.یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن.یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز.یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.

در این میان کرمی کوچک جلو آمد وبه خدا گفت:خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم.نه چشمانی تیز ونه جثه ای بزرگ نه بال و نه پایی ونه آسمان ونه دریا .....تنها کمی از خودت.تنها کمی از خودت به من بده و خدا کمی نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت: آن که نوری با خود دارد بزرگ است.حتی اگر به قدر ذره ای باشد.تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگ کوچکی پنهان می شوی و رو به دیگران گفت: کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست.زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست

 

 

دوستدار همتون پلاتو.....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 16:42  توسط Plato  | 

 

سلام

شماها نمی خواید برای ما مطلب بفرستید ؟

فکر می کردم زندگی و آیندتون بیشتر از این حرفها براتون ارزش داشته باشه !

اما مثل اینکه .... !

متاسفم

اما خب ما راهمون رو ادامه میدیم

حتی اگر از کل شما ترنسها فقط یک نفر به اون چیزی که ما میخوایم برسه همین

برای ما کافیه !

(( سعادت و یا بدبختی هر انسانی در دستان خودش است ))

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 1:18  توسط Plato  | 

 

به نام الله

 

سلام به همه دوستان

امیدوارم حال همگی خوب باشه

متاسفانه مدتی درگیر بعضی مشکلات بودیم و نتونستیم زیاد آپدیت کنیم. اما دوستان خوب خودمونو هرگز فراموش نکردیم. خب پس دوباره سلام!                                                                                                         

تا امروز به مسائل و مطالب زیادی پرداختیم، تلخ و شیرین، اما واقعیت!

نمیدونم چقدر با این موضوع ارتباط برقرار میکنین اما ازتون میخوام بعضی از مشکلات خودتونو بیرون بیارید، به عنوان شخص سوم، یعنی یه نظاره گر به اونا نگاه کنید، فراتر از نام خودتون، فراتر از فکر خودتون، میشه خیلی از مرزهارو شکست! با محدودیت های ذهن انسان نمیشه خیلی از مسائل رو تجزیه و تحلیل کرد. اما!!!

خدا از روح خودش در انسان قرار داده و این نشون دهنده اینه که میشه فراتر از محدودیتهای انسانی رفت. به شرط اینکه ایمان داشته باشیم.

اگه به این ایمان رسیدید راهی که میگمو ادامه بدید. درست مثل یه منتقد فیلم، مثل کسی که بدون درگیریهای احساسی داره یه ماجرا رو دنبال میکنه به مشکلات خودتون نگاه کنید. مطمئن باشید که به چیزای تکون دهنده ای میرسید، و اینکه خیلی از مشکلات مشکل نیست! به امید حق. البته باید بگم این موضوع ادامه داره.

راستی یه چیزی رو هرگز فراموش نکنید!

در این دنیا هیچ چیز، هیچ چیز تصادفی نیست!!!

 

درپناه حق موفق باشید

دوستدار شما

پلاتو

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 23:33  توسط Plato  | 

 

به نام الله

سلام به همه دوستان عزیز

مبعث حضرت رسول (ص) رو به همگی تبریک میگم

حق نگه دار همتون باشه.

راستی در آینده نزدیک بحث های جالبی میذارم امیدوارم به دردتون بخوره.

 

دوستدار شما

پلاتو

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 0:24  توسط Plato  | 

 

به نام الله

 

زندگی شما انعکاس درون شماست...

جهانی که در آن زندگی می کنیم کاملا قانونمند است و رنج هایی که می بریم هدفی در زندگی ما دارد و آن آموختن چیزی به ماست.
ما باید به دنبال یافتن درس های آنها باشیم.
جهان انعکاس باورهای شماست و آنچه را که هستید به شما باز می تاباند.نقطه تمرکز شما کجاست؟....به درون خود نگاه کنید،خود را ابراز کرده و گرامی بدارید.به این معنا که خود را دقیقا همانطور که هستید بپذیرید و دوست بدارید.

مثبت و منفی هر دو درون شماست و شما باید هر دو را بپذیرید و برای کامل بودن جنبه تاریک خود را تصدیق کنید و بپذیرید.در مورد آنچه می خواهید فکر کنید و مسئولیت خود و اعمالتان را بپذیرید.دنیای اطراف شما یک آینه است، آینه ای برای هر چیزی که شما فکر می کنید یا باور دارید.این افکار و باورها دنیای شما را می سازند.هر چیزی را که فکر می کنید و انتظار دارید به دست می آورید.به اطراف خود که آینه شماست نگاه کنید و ببینید چه چیزی را می خواهید تغییر دهید.

((سپس توجه خود را به درون بازگردانید و آنچه را منعکس کننده این وضعیت است در خود

بیابید و این جنبه از خود را تغییر دهید ! ))


در نور گام بردارید و از تاریکی نترسید!

 

دوستدار  شما

پلاتو

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 18:13  توسط Plato  | 

 

سلام دوستان از همه شما عذر میخوام که یه مدت آپدیت نکردیم.

بنا به دلایلی سرمون خیلی شلوغ بود، باز هم معذرت

ts mania به ياد همتون هست.

به نام علي

با ياد علي

ميرويم تا علي

يا علي

دوستدار همتون

پلاتو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 13:11  توسط Plato  | 

 

یکی از دوستان خوب ما به نام فرانسیس نقدی از فیلم آتش بس را برای ما فرستادن که

خوندش خالی از لطف نیست :

"وقتی کار های سابق میلانی را مرور می کنیم . همه بیانیه های تند و مغرضانه ای است در مذمت نقش سنتی مردان در جامعه امروز و حقوق به باد رفته ی زنان در این میان. البته "آتش بس" هم چنان بوی گند پرداختن به طبقه مرفه را با خود دارد. که معضل سنتی طبقه روشنفکر و رو به زوال ماست و همچنین توهین به ترنس هاست. البته شما عزیزان وقت این را ندارید که به این فکر کنید که چرا خداوند شعور را بطور مساوی بین انسانها تقسیم نکرده است.

آتش بس که آخرین فیلم میلانی است. مانند هر اثر هنری دیگری خالی از اشکال نیست. داستان آن به خوبی پرداخت نشده . یا به عبارت دیگر اصلا فاقد عنصر داستان گویی به معنای واقعی است و در اصل یک پاورقی و حاشیه نگاری سینمایی بر یک نظریه روانشناسی است که اصلا خوب از کار در نیامده. کارگردان به جای گنجاندن مفهوم مورد نظر خود در لایه های داستانی سینمایی به سخنرانی پرداخته و انگاشته مخاطب سینما قصد شرکت در یک کارگاه آموزش زندگی بهتر را دارد که به سینما آمده !

وقتی می گوییم "حاتمی کیا" یاد جنگ می افتید با یک نگاه اجتماعی خاص و قدرت کارگردانی بالا و در انتظار دیدن یک فیلم خوبید. وقتی می گوییم " مجیدی" در انتظار یک درام اجتماعی هستید که بی نهایت عاشقانه سروده شده . و وقتی می گوییم "تهمینه میلانی" انتظار داریم فیلمی را ببینیم که همیشه در آن مرد ها مقصرند و از ابعاد انسانیت به دور . منتظریم تمام بدی جامعه را در قالب یک داستان جنس گونه به ذکورات نسبت بدهند !

 

با تشکر

 

فرانسیس "

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 21:14  توسط Plato  | 

 

به نام الله

 

دریای بیکران باشی یا گودال آب فرقی نمی کند ،

زلال که باشی آسمان در توست !

 

دوستدار همه شما

پلاتو

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 10:44  توسط Plato  | 

 

به نام الله

نامه ای از تورنادو ، دوست عزیزمون

عمیق بخونید !

 

پلاتو جان یه سلام دوباره:

 

یه تعریف بد پشت کلمه ترنس خواه ناخواه ایجاد شده، خواستم بگم دوستان ترنس: اینکه یه جا بخونیم و بشنویم و بفهمیم که ترنس هستیم دلیل نمی شه فوراً بگیم پس پیش به سوی عمل ترنزیشن و تبدیل روح و جسم به یک عنصر، این جوی که پیش اومده باعث شده وقتی دوتا ترنس به هم می رسن بعد از معارفه مرسوم فوراً بپرسن خوب کارهای قانونیت به کجا رسیده؟ با چنین سوالی فرد مقابل به آب واتش می زنه تا کارهای قانونی شروع بشه، من فکر می کنم قبل از هر چیز بهتره به تکمیل اطلاعات هم کمک کنیم...بهتره اونا که این عمل رو انجام دادن و گرفتار زندگیشون هستن یه نیم نگاهی به گذشته بیاندازن و دوستان ترنسشون رو راهنمایی کنن.حتی اونایی که مجوز هم داشته اند و منصرف از عمل به زندگی ادامه می دن هم خوبه که دلایلشون رو بنویسن.

اینطوری این همنشین ناهمگون از کنار اسم تی اس ها کنار میره و قبل از اینکه ترنزیشن رو راه حل و هدف نهایی بدونیم، انتخاب راه درست زندگی هدف خواهد شد.

اگر اشتباه نگم، که فکر نمی کنم اشتباه هم باشه، وقتی موفق خواهیم بود که قبل از حرکت به سمت عمل جراحی از بعد از اون مطلع باشیم، بهتره پلهای پشت سرمون رو خراب نکنیم چون ساختن زندگی دوباره بدون بعضی از این پلها یه امر محال و به مراتب زجرآورتر از زندگی ناهمگون کنونی هست.....

 

دوستان در آگاهانه حرکت کردن به هم کمک کنیم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 22:35  توسط Plato  |